hecate(الهه ی سحر و جادو )
حرفهای که هنوز نا تمام مونده
|
|
.....حرفای یه با تو که نمی شناسمت …… ! می تر سم . می ترسم ؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ، نه از شبهای بی مهتاب و زوزه ی گرگ ، از اَدم ها … از اَدم ها می تر سم . از اَن که با من می نشیند و بر می خیزد. از دوست نمایان ….. از همانان که _ به قول فروغ _ مرا می بوسند و طناب دار مرا می بافند … سال هاست که می ترسم . از اَدم ها می ترسم و می گریزم به خلوت . به خلوت خالی از چشم می گریزم و می ترسم از چشم های که خلوتم را می پایند …… مادر مهسا _دوستم _ همیشه می گوید : هر چه به ما میرسد ، هر چه به ما می دهند ، هر چه به ما می گویند سرنوشت ماست ، همه را روزی ، یک جایی از ما پرسیده اند و بعله اش را گرفته اند . از من هم پرسیده اند؟ یادم نمی اَید ….! و شاید معنی همان تقدیر است که هیچ وقت نفهمیدمش ……… من می تر سم از این همه دروغ و تذویر ……… حتی از تو …….. راستی ای چشم نا اَشنا ! تو که ترس هایم را می خوانی …. تو کیستی ؟ از تو هم می ترسم . اما گاهی می خواهم به تو بگویم ، همه ی ترسهایم را بریزم جلوی دیدهگانت تا بخوانی . شاید دستهایت را به سوی اَسمان بلند کردی و ستاره ای چیدی ………. ستاره ها را در کلامی بگذار و برایم بفرست !
حرفهای زیادی هستند که هیچ وقت بر زبان آورده نمی شوند . همه که گوینده یا نویسنده نیستند . خیلی حس ها ، خیلی حرف ها هست که می ماند سر دل آدم ها و گفته یا نوشته نمی شود . همیشه به آنان که درونی ترین وپنهان ترین حسهای بشری را همان گونه که هستند تصویر می کنند ، حسرت خورده ام ،این حسرت خیلی وقتها به سراغم آمده ،یک بار مثل هنگامی که فیلم شکوه علفزار به کارگردانی ( الیا کازان) را دیدم بی نهایت زیبا و تاُثیر گذار بود ، سر شار از حس و تکاپو ، مملو از بغض های شکسته و نا شکسته ،آدم بعضی فیلم ها را که می بیند بغض می کند ، بی اختیار آدم رها می شود بین چند قطره اشک ، چند قطره اشکی که این روزها برای هر آدمی کیمیاست . خدا می داند چقدر آن شب دلم گرفت ..... چقدر دلم می خواست دینی را از نزدیک ببینم ..... چقدر دلم می خواست که حرفهای باب رو می شندیم .....................و چگونه اینارو به تصویر می کشن من که نا توانم ؟! برای من سخت است ، که نه نویسنده ام ، نه شاعر ، نه نقاش ، ونه حتی ............... نه حتی وبلاگ نویسی حرفه ای که بتوانم درونی ترین احوالم را قاطی تخیلاتم کنم و معجونی خواندنی تحویل ذائقه ی مخاطبین نا شناخته و نا دیده ام بدهم ................... حرف زیادی هست ، از آن چه دیده ام ..... شنیده ام ..... لمس کرده ام که نمی توانم به کسی بگویم . صحنه های سنگینی است . همچون خاطراتی که زبانت را بند آورده ،همه شدن یه بغض وبعد هم یک شی سنگین که سالها روی شانه هایت ، توی گلویت ،................. مدام تحملش می کنی .............. تو که اینجا را می خوانی شاید حالت ازاحوال من ونوشته های من _ به قول خودت _ لوس بهم بخورد . اما واقعیت همان است که گفتم ، چیزهای نا گفتنی ، خشن و آزار دهنده که برای فرار و فراموشی ار آنها باید به همین بهانه های ساده و کوچک خوشبینی پناه برد و به آنچه بر جای مانده است امید بست ............ حالا تو که می توانی نخوانی و یا بخوانی و باور نکنی . هیچ چیز نمی تواند بار دیگر شکوه علفزار و طراوت گلها را باز گرداند اما غمی نیست باید قوی بود و به آنچه بر جای مانده است امید بست .................. ................................................................... اوشو رو می شناسی؟ منم نمی شناسم فقط چند تا ترجمه از سخنرانی هاشو خوندم ، اگه ازش چیزی می دونی خیلی دوست دارم منم تو جریان بذاری ، یا اَدرسی که بشه ازش چیزی فهمید ................ قصد دارم همون چند تا ترجمه که ازش دارم رو بذارم تو وبلاگ ، می دونم همه خوششون میاد ....... ……………………………………………………………… یه شعر خوشکل از حمید مصدق دل وحشت زده در سینه من می لرزد... دست من ضربه به دیوار زندان کوبید... آی ،همسایه ی زندانی من ، ضربه ی دست مرا پاسخ گوی!... ضربه ی دست مرا پاسخ نیست؟ تا به کی تنها، تنها...وندرین زندان زیست ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم ، پاسخی نشنیدم سالها رفت که من .... کرده ام با غم تنهایی خو....دیگر از پاسخ خود نومیدم راستی هان!چه صدایی امد ! ضربه ای کوفت به زندان دستی! ضربه می کوبد همسایه ی زندانی من... پاسخی می جوید... دیده را می بندم... در دل از وحشت تنهایی او می خندم ............................................................................ حرفهای ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی ،وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از انکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود اَی ، اَی دریغ و حسرت همیشگی نا گهان چقدر زود ، دیر می شود ................................................................. امیدوارم خوشتون اومده باشه ، راستی مرداده ، تولد داریم اونم چند تا ، جا داره از همین جا به همشون تبریک بگم مونا : 11 مرداد ، فرزانه و متین :12 مرداد ، سینا :13 مرداد ، تولده همتون مبارک و همه ی کسانی که مرداد به دنیا اومدن .......................... تا اَپ بعدی ..................................................... |
|