hecate(الهه ی سحر و جادو )
حرفهای که هنوز نا تمام مونده
|
|
تمام حرفایی که واسه نگفتن دارم ........ تو را انسان می نامم زيرا كه فراموش كاری ...
همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد گناهی که لذت ندارد ؛ حماقت است آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست يا آدم ها خيلی احمق شده اند و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم و اين عميقا تاسف بار است خيلی بد است گاهی آدم دلش می خواهد از خودش فرار کند از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد به هر طرف که می دود ؛ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست مدتی می گذرد اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود همانی می شود که نمی خواست باشد دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت چيزی که گمشده هميشگی اوست به تنهايی می گريزد و باز خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد و شاید در لحظه ای کوتاه آدم بدون اينکه خودش بفهمد در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است رها شود آری ... اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ، آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...
دوست داشتن ؛ خيلی شبيه احتياج داشتن است يک جور احتياج داشتن مفرط و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است دوست داشتن بهانه ايست برای زندگی كردن .
....... حرفایی که حس غریبی دارم .......... حس تنهایی غریبی ............. حس کسی که ماهها تمام کوچه های بی چراغ را دویده و کسی از او نپرسید در سرش چه می گذرد چه رسد به دلش ......... خسته ام خدای من در تمام این 3 ماه متفاوت گذشته به اندازه ی دویدن این 3 روز خسته نبودم آزرده ام و دلتنگ این روزها پی هر شبی که می گذرد ، روزی از عمرم کم می شود تمام نیرویم را با خود می برد بی هیچ اغماضی همه اش را می طلبد فرو می کشد من تمام می شوم و تهی در آخر تنها خدا در این فضای تهی ، ته نشین می شود و زمزمه ای در سرم مرور می شود دلتنگم ...........
خدا چقدر بعضی آدما رو خاص دوست داره استعداد هایی بهشون می ده که آدم حسودیش می شه ، بگذریم از اینکه تو تمام عمرم ناشکر بودم ، بلاخره آپ کردم ، درست تو زمان اوج امتحانات میان ترم ، یاد صادق هدایت افتادم که عجب استعدادی داشت ، تو زندگی لحظه هایی هست که آدم از همه جا و همه چیز می بره ، از بیرون که بهت نگاه می کنن می بینن هیچ غمی نداری،فکر می کنن خوشی زده زیره دلت ، کی می دونه تو دلت چی می گذره ، هیچکی ...... صادق هدایت چقدر قشنگ این حس ها می نوشت ....... یا فروغ ......... انگار داره جای تو حرف می زنه ....... تمام زندگی آدم همین حس هاست ........... جالبه ........ یه بار متن رو که از اول خوندم می بینم چقدر از این شاخه به اون شاخه پریدم . یه ماهی و چند روزی که گذشت فرصتهای خوبی داشتم واسه نوشتن ولی با دل کوچیک تنبلی چه کنم ......... الان نمی دونم چرا خوشحالم نمی دونم ........... راستی هر کی حوصله کرد تا اینجا بخونه تو دلش بگه خدایا هوای این پرستو رو هم داشته باش ، منو فراموش نکنید باشه ؟ .......... تا بعد ............... .......... حرفایی که و در آغاز هیچ نبودیم ... و سپس نیز هم !
می گریم ... می مانم ... می جویم ... می نالم ... می میرم ... چندیست مینشینم ، چمدان هایم را می چینم ، نگاهشان می کنم ... آیا تمام آنچه من با خود آورده ام ، تمام بهره ی من از این زندگی کوتاه ، همین دو چمدان است؟! چشم به در دوخته ام ... چشمانم خشکید بس که به در زل زده ام ، می دانم منتظرم ، پس زمینه ی نگاهم چمدانهایم هستند ، و در های باز و نیمه بازی که تو گویی هیچ گاه به روی هیچ منتظری نخندیده اند ... . . . چه درونم تنهاست ... درونم چه تنهاست ...... . . . «زندگی شاید ، حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد! » این یک شعر بود که من خواندم ! فقط همین ... خواندم ... صرف فعل خواندن است که من همیشه دوست داشتم ، ولی ... به ماضی ساده !! گذشته ای که به سادگی گذشت . . . باز هم می خوانم ... « آخرین قطره ی باران ... یادم نیست ...» شعر هایم نیز همه در هم فرو رفته اند ، همه چیز مبهم است ، هوا هم اینجا مه گرفته ... یک نفر باز صدا زد :« من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین ....» . . . می دانی ... اهل کاشانم اما ... شهر من کاشان نیست شهر من گمشده است شهر من پشت تنهایی من گمشده است . . . دلم دعا می خواد ، هرکی دلش پیش خداست وساطت منو بکنه ، منو هم فراموش نکنید . .......... حرفایی که آخرش .....
داشتم فکر می کر دم ............ بازم غرق شده بودم ، همیشه غرق می شم توی افکاری که عمقشون رو هنوز نفهمیدم ......... خیلی نگران، (به قول بزرگ علوی نویسنده کتاب گیله مرد و ...........) حسابی فکری بودم ،تهش چی شد ؟ رسیدن به واقعیتها یی که تلخیش آدم رو از پا در میاره .............. توی فکرای بهم ریخته و گنگ ، نمی دونستم چیکار کنم ،بی هدف داشتم وب گردی می کر دم (کار هر روز) اتفاقی به یه وبلاگی بر خوردم که نویسندش توی پست قبلیش با همه خداحافظی کرده بود برای همیشه ، و قصدشم از رفتن، سفر به جایی بود که فقط آدم یه بار تجربش می کنه ، به قول خودش می خواست خودش رو راحت کنه........ توی پست جدیدش ناراحتی از ناکامی دست زدن به یه کار پر جرات و تلخ ................... وقتی رفتم نظراتی که بهش داده بودن رو خوندم خیلی برام جالب شد .................... یکی که رفته بو د به دیدنش تو بیمارستان ، می گفت تو قصدت مردن نبوده والا رگ دست رو که اونجوری نمی زنن و شیوه های راحت و بی درد سر مردن رو توضیح می داد ............... یکی از اطرافیانش گله کرده بود _به اونا چه ربطی داره که نجاتت دادن ،زندگی مال تویه می خوای بمیری فقط به تو مربوط می شه _ و ......... و یه مشت هم که فقط نصیحت کرده بودن که به لعنت خدا هم نمی ارزید ................. نمی خوام بگم چرا این جوری شده، چرا همه بریدن ، چرا همه خستن و هزار تا چرای دیگه که جوابش رو خودمون از همه بهتر می دونیم ................................. گاهی که به جوونای گذشته فکر می کنم بهشون حسودیم می شه ، آخه با این همه انرژی ،تو خونه نشستن ، بر فرض چت کردن ، بر فرض وب گردی ،بر فرض آهنگ گوش دادن که این انرژی مصرف نمی شه ،میشه یه عقده ،یه بغض ،یه آه روی دل توی گلو ... حرف زدن بی فایدست ، باید زندگی کرد ، باید یاد بگیریم که چطوری خودمون رو گول بزنیم ، با خود کشی هم فقط این ثابت می شه که بلد نیستیم سر خودمون رو کلاه بزاریم اینجوری خیلی بهتره ، خوبیش اینه که کمتر می فهمیم دور و برمون چه خبره ........ یاد بگریم با سیلی صورتمونو سرخ نگه داریم ، آخه ما و امسال ما که مشکلی نداریم (مثلا ) ، خوشی زده زیر دلمون ، وای چقدر زندگی خوبه ،داره می ترکه از شادی ، وای کم مونده بال در بیا ریم از خوشحالی ............. بهر صورت زندگی باید بگذره ............... دیگه نفسهای آخره ،منم می خوام از این زندگی سراسر شادی،سراسر خوشی بهره ببرم ، نباید غرق بشم و ........................... ............................................................................... حرفهای ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی ،وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از انکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود اَی ، اَی دریغ و حسرت همیشگی نا گهان چقدر زود ، دیر می شود ...... حرفهای که دلخوشی های کودکانه ی ما
از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است دلمان خوش است که مادری داریم که ترو خوشکمان کند دلمان خوش می شود که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم دلمان به این خوش است که همه ی گوسفند ها و گاو ها ومرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند دلمان خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم ، دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود دلمان خوش می شود به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم دلمان به لباس نویی خوش می شود یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند یا زمانی که شاگرد اول می شویم دلمان چه ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم یا به حر فهای قشنگی که می شنویم دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم مثلا با خنده های بی دلیل ، یا سرمان را تکان می دهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سر انجام به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم دلمان ساده خوش می شود که همه چیز روبراه است که همه دوستمان دارند که ما خوبیم.... که حقیریم ما .... چقدر ضعیفیم ما............
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند ، آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند دلمان خوش است به لذت های کوتاه به دروغ های که از راست بودن قشنگ ترند به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم دلمان خوش می شود به بر آوردن خواهشی و چشیدن لذتی و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را ......................... روزو شب تمام می شود و زمان می گذرد دلمان خوش می شود به اینکه دورو برمان پر می شود از بچه ها دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیترو گلیسیرین بخوریم دلمان به خواب های طولانی وبیداری های کوتاه خوش است و زمان می گذرد حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی به یادمان اشک بریزد ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند و فصل ها می گذرد دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشتمان تغذیه کند یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه ی گیاهی دلمان خوش می شود به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است و زمان می گذرد دلمان خوش است به استخوان بودن به هیچ بودن به خاک بودن دلمان خوش است به مورچه ها و موش ها و مارها
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند ما اشرف مخلوقاتیم و چقدر خوش به حالمان می شود ما خیلی خوبیم ....! و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله و این است پایان پرستو و این است پایان پرستو و این است پایان پرستو ..................
مطالب خوبی برای این پیج نوشته بودم (البته از نظرمن ) ولی زمانی که داشتم ای پست رو آماده می کردم تنها حسم گذاشتن همین قسمت از بین چند مطلبی که آماده کرده بودم بود ................................. شهریور ، آخرین بار خواهد بو د که شهریور 85 رو می بینیم ،هر گز نمی تونیم بر گردیم به گذشته و یک بار دیگه شهریور 85 رو تجربه کنیم ، یه فرشته هم تو این ماه بدنیا اومده، البته شهریور 65 ،20 شهریور رو پشت سر گذاشته ، امیدوارم شهریور 85 یکی از بهترین شهریور ها باشه واسه شقایق عزیزم که می دونه چقدر دوسش دارم و دلم واسش تنگ شده ، تا مهر چیزی نمونده که دوباره ببینمش ،
حرفهای ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی ،وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از انکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود اَی ، اَی دریغ و حسرت همیشگی نا گهان چقدر زود ، دیر می شود .......................................................... تا آپ بعدی ..........................
.....حرفای یه با تو که نمی شناسمت …… ! می تر سم . می ترسم ؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ، نه از شبهای بی مهتاب و زوزه ی گرگ ، از اَدم ها … از اَدم ها می تر سم . از اَن که با من می نشیند و بر می خیزد. از دوست نمایان ….. از همانان که _ به قول فروغ _ مرا می بوسند و طناب دار مرا می بافند … سال هاست که می ترسم . از اَدم ها می ترسم و می گریزم به خلوت . به خلوت خالی از چشم می گریزم و می ترسم از چشم های که خلوتم را می پایند …… مادر مهسا _دوستم _ همیشه می گوید : هر چه به ما میرسد ، هر چه به ما می دهند ، هر چه به ما می گویند سرنوشت ماست ، همه را روزی ، یک جایی از ما پرسیده اند و بعله اش را گرفته اند . از من هم پرسیده اند؟ یادم نمی اَید ….! و شاید معنی همان تقدیر است که هیچ وقت نفهمیدمش ……… من می تر سم از این همه دروغ و تذویر ……… حتی از تو …….. راستی ای چشم نا اَشنا ! تو که ترس هایم را می خوانی …. تو کیستی ؟ از تو هم می ترسم . اما گاهی می خواهم به تو بگویم ، همه ی ترسهایم را بریزم جلوی دیدهگانت تا بخوانی . شاید دستهایت را به سوی اَسمان بلند کردی و ستاره ای چیدی ………. ستاره ها را در کلامی بگذار و برایم بفرست !
حرفهای زیادی هستند که هیچ وقت بر زبان آورده نمی شوند . همه که گوینده یا نویسنده نیستند . خیلی حس ها ، خیلی حرف ها هست که می ماند سر دل آدم ها و گفته یا نوشته نمی شود . همیشه به آنان که درونی ترین وپنهان ترین حسهای بشری را همان گونه که هستند تصویر می کنند ، حسرت خورده ام ،این حسرت خیلی وقتها به سراغم آمده ،یک بار مثل هنگامی که فیلم شکوه علفزار به کارگردانی ( الیا کازان) را دیدم بی نهایت زیبا و تاُثیر گذار بود ، سر شار از حس و تکاپو ، مملو از بغض های شکسته و نا شکسته ،آدم بعضی فیلم ها را که می بیند بغض می کند ، بی اختیار آدم رها می شود بین چند قطره اشک ، چند قطره اشکی که این روزها برای هر آدمی کیمیاست . خدا می داند چقدر آن شب دلم گرفت ..... چقدر دلم می خواست دینی را از نزدیک ببینم ..... چقدر دلم می خواست که حرفهای باب رو می شندیم .....................و چگونه اینارو به تصویر می کشن من که نا توانم ؟! برای من سخت است ، که نه نویسنده ام ، نه شاعر ، نه نقاش ، ونه حتی ............... نه حتی وبلاگ نویسی حرفه ای که بتوانم درونی ترین احوالم را قاطی تخیلاتم کنم و معجونی خواندنی تحویل ذائقه ی مخاطبین نا شناخته و نا دیده ام بدهم ................... حرف زیادی هست ، از آن چه دیده ام ..... شنیده ام ..... لمس کرده ام که نمی توانم به کسی بگویم . صحنه های سنگینی است . همچون خاطراتی که زبانت را بند آورده ،همه شدن یه بغض وبعد هم یک شی سنگین که سالها روی شانه هایت ، توی گلویت ،................. مدام تحملش می کنی .............. تو که اینجا را می خوانی شاید حالت ازاحوال من ونوشته های من _ به قول خودت _ لوس بهم بخورد . اما واقعیت همان است که گفتم ، چیزهای نا گفتنی ، خشن و آزار دهنده که برای فرار و فراموشی ار آنها باید به همین بهانه های ساده و کوچک خوشبینی پناه برد و به آنچه بر جای مانده است امید بست ............ حالا تو که می توانی نخوانی و یا بخوانی و باور نکنی . هیچ چیز نمی تواند بار دیگر شکوه علفزار و طراوت گلها را باز گرداند اما غمی نیست باید قوی بود و به آنچه بر جای مانده است امید بست .................. ................................................................... اوشو رو می شناسی؟ منم نمی شناسم فقط چند تا ترجمه از سخنرانی هاشو خوندم ، اگه ازش چیزی می دونی خیلی دوست دارم منم تو جریان بذاری ، یا اَدرسی که بشه ازش چیزی فهمید ................ قصد دارم همون چند تا ترجمه که ازش دارم رو بذارم تو وبلاگ ، می دونم همه خوششون میاد ....... ……………………………………………………………… یه شعر خوشکل از حمید مصدق دل وحشت زده در سینه من می لرزد... دست من ضربه به دیوار زندان کوبید... آی ،همسایه ی زندانی من ، ضربه ی دست مرا پاسخ گوی!... ضربه ی دست مرا پاسخ نیست؟ تا به کی تنها، تنها...وندرین زندان زیست ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم ، پاسخی نشنیدم سالها رفت که من .... کرده ام با غم تنهایی خو....دیگر از پاسخ خود نومیدم راستی هان!چه صدایی امد ! ضربه ای کوفت به زندان دستی! ضربه می کوبد همسایه ی زندانی من... پاسخی می جوید... دیده را می بندم... در دل از وحشت تنهایی او می خندم ............................................................................ حرفهای ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی ،وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از انکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود اَی ، اَی دریغ و حسرت همیشگی نا گهان چقدر زود ، دیر می شود ................................................................. امیدوارم خوشتون اومده باشه ، راستی مرداده ، تولد داریم اونم چند تا ، جا داره از همین جا به همشون تبریک بگم مونا : 11 مرداد ، فرزانه و متین :12 مرداد ، سینا :13 مرداد ، تولده همتون مبارک و همه ی کسانی که مرداد به دنیا اومدن .......................... تا اَپ بعدی ..................................................... .....حرفای یه سلام این روزها , برای نوشتن تا دلت بخواد حرف هست و می گذاشت توی یخچال خاطرات |